در خیابان قدم میزنم پچ پچ های مردم از تحجر و احمق بودن آدمیان میگویند. در صفحه های مجازی سخن از جاهلیت است و خرافات آنانی که هنوز هم شفا را در حرم می جویند و در جایی جدای از باورهایمان زنی خودش را فدا
برچسب:
نویسنده: محمد محمدی
در این حصار تاریک خانه هایمان هنوز زنده ایم؛زنده به صدای شرشر دوباره باران روی ناودانهای خیس کوچه ها...زنده به رقص باد بر شکوفه های بهارنارنج بر خیالمان اما دلتنگ؛دلتنگ در آغوش کشیدن عزیزانمان،پدروماد
برچسب:
نویسنده: محمد محمدی
سخت نگیریم دنیا هیچ پدرکشتگی با ما ندارددوری عزیزان هموار میشود عشق و امید همان چیزی استکه در تک تک لحظه ای زندگیمان پیدا میشودو مثل طعم خوش خوردن یک فنجان چای بهارنارنجروی یک ایوان خانه قدیمی با سفره
برچسب:
نویسنده: محمد محمدی
برچسب:
نویسنده: محمد محمدی
پشت دیوارهای پر از سکوت و تنهایی نشسته امجسمم را قرنطینه کرده ام با خیالم چه کنم !!هر صبح که آفتاب با شرمندگی خودش را به دیوارها می تاباتدجسم لحاف پیچم آرام مثل ماهی مرده ی رو آب سکون را فریاد میزندخی
برچسب:
نویسنده: محمد محمدی

چگونه می تواند فصلی عاشقانه همچون بهار
اینگونه غمگین از ما بگذرد
که گویی تمام دردها و کابوسهای عمرمان
یکجا به یادمان بیاید !!

عالی جناب...
یک بهار عاشقانه ی عمر طلبمان باشد
فرقی نمی کند در این جهان یا آن جهانت...!
برچسب:
نویسنده: محمد محمدی

چقدر دلم می سوزد برای این همه برف
که یکجا و با هم آمده بودند
دستی عاشقانه گره در خودش ندید
ردپایی از مهر بر سینه اش...
دلی را شاد نکرد!!

برچسب:
نویسنده: محمد محمدی


حال من خوب است
باورکن...
راه میروم...
میدوم...
میخندم...
می رقصم...
نه برای اینکه از یک خطر
از مرگ و نیستی گریخته ام
حال من خوب است و عاشقانه هنوز زندگی میکنم
فقط کمی نگرانم !!
نگرانم اگر تو نباشی
تمام این زندگی را چه کنم ؟!
////
این نوشته _مخاطب خاص _ ندارد.
برچسب:
نویسنده: محمد محمدی